1_ کمک به دیگران و بر خورد حضرت
- مردی به محضر امام جواد (علیه السلام) شرفیاب شد در حالیکه خیلی شاد و سرحال بود، امام علت شادمانی را از او پرسید.
عرض کرد ای پسر رسول خدا از پدرت شنیدم که می فرمود: شایسته ترین روزی که انسان باید شادمان باشد روزی است که او را صدقات و نیکی به نفع برادران دینی از جانب پروردگار نصیب شده باشد. امروز ده نفر از برادران دینی ام بر من وارد شدند همه بی بضاعت و گرفتار، آنها را پذیرایی کردم و به هر یک مقداری کمک نمودم از این جهت خوشحال هستم.
امام (علیه السلام) فرمود: به جان خودم سوگند که ترا این شادمانی شایسته است به شرط اینکه آن عمل را نابود نکرده باشی و یا بعد از این نابود نکنی.
عرض کرد چگونه از بین ببرم با اینکه از شیعیان خالص شما می باشم. فرمود: هم اکنون نابود کردی. پرسید با چه خبر؟ فرمود: این آیه را بخوان «وَلا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَالْاِذی»
صدقه های خود را با منت نهادن و آزار کردن باطل نکنید.
عرض کرد من به آنهایی که کمک کردم نه منت گذاردم و نه آزاری رساندم. فرمود منظور هر نوع اذیتی است، در نظر تو آزردن آنهایی که کمک کرده ای مهمتر است یا آزردن فرشتگانی که مأمور تو هستند ویا آزردن ما؟!
جواب داد آزردن شما و فرشتگان.
امام فرمود: براستی مرا آزردی و صدقه خود را باطل کردی! پرسید: با چه کاری؟ فرمود: با همین سخنت که گفتی چگونه باطل کنم در حالیکه از شیعیان خالص شمایم.
آیا می دانی شیعه خالص ما کیست؟ با تعجب گفت: نه، فرمود، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار، تو خود را با چنین اشخاصی برابر دانستی آیا با این سخن فرشتگان و ما را نیز نیازردی؟
عرض کرد: اَستَغْفِرُ الله وَ اَتُوبُ اِلَیْهِ ، ای پسر رسول خدا پس چه بگویم؟ فرمود: بگو من از دوستان شمایم و دشمن دشمنانتان و دوست دوستانتان هستم.
عرض کرد: همین را می گویم و همینطور نیز هستم و از آنچه گفتم که به واسطه نپسندیدن خدا مورد پسند شما و فرشتگان نیز نبود توبه کردم.
امام جواد (علیه السلام) فرمود : اکنون ثوابهای از بین رفته صدقه ات بازگشت نمود.[1]
2_ دزدی گوسفند و تهمت ناروای اطرافیان
- علی بن جریر می گوید: در محضر حضرت جواد (علیه السلام) بودم، گوسفندی از خانه امام (علیه السلام) گم شده بود، یکی از همسایگان را به اتهام دزدی گوسفند نزد امام آوردند، فرمود: وای بر شما او را رها کنید گوسفند را او ندزدیده هم اکنون گوسفند در فلان خانه است بروید گوسفند را بگیرید.
به همان خانه ای که امام فرموده بود رفتند و گوسفند را یافتند و صاحب خانه را به اتهام دزدی دستگیر کرده و کتک زدند و لباسش را پاره کردند، اما او سوگند یاد کرد که گوسفند را ندزدیده است.
او را نزد امام (علیه السلام) آوردند، وای برشما براین شخص ستم کردید، گوسفند خودش به خانه او وارد شده و او اطلاعی نداشته است.
آنگاه حضرت جواد (علیه السلام) از او دلجویی کرد و مبلغی برای تهیه لباس به او عنایت نمود.[2]
3_ طواف خانه خدا برای حضرت و پدران ایشان
موسی بن ابوالقاسم می گوید به حضرت جواد (علیه السلام) عرض کردم که من تصمیم دارم که از طرف شما و پدرت طواف کعبه نمایم ولی بعضی می گویند که از برای اوصیاء طواف کردن جایز نیست. امام (علیه السلام) فرمود: بلکه طواف کن و هر چه می توانی این کار را انجام بده و جایز است.
موسی می گوید: پس از سه سال بار دیگر به محضر آن حضرت شرفیاب شدم و عرض کردم که مولای من چند سال پیش از شما اجازه گرفتم تا برای شما طواف کنم، بر دلم چیزی گذشت و عمل کردم.
امام فرمود: چه گذشت؟ عرض کردم یک روز را اختصاص به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دادم. (در این بین حضرت جواد تا اسم پیامبر را شنید سه مرتبه فرمود:(صَلَّی الله عَلی رَسولِ الله). روز دیگر برای امیر المؤمین (علیه السلام) و روز بعد امام حسن و بعد امام حسین تا دهمین روز که برای شما طواف کردم. در ادامه صحبت عرض کردم ای آقای من ولایت این بزرگواران را دین خود قرار داده ام.
امام (علیه السلام) فرمود: در این هنگام متدین به دینی شدی که خداوند غیر آن را از بندگانش نمی پذیرد.
عرض کردم گاهی برای مادرت فاطمه (صلوات الله علیها) طواف کردم و گاهی موفق نشدم. به من پاسخ فرمود: این کار را زیاد انجام بده که انشاءالله از بهترین اعمال و کارهایی است که انجام می دهی.[3]
4_ مردی که با چهار پایی زنا کرده است !
- علی بن ابراهیم از پدرش نقل می کند که پس از شهادت امام هشتم علی بن موسی الرضا (علیه السلام) به حج مشرف شده و به محضر أبی جعفر جواد الأئمه (علیه السلام) شرفیاب شدم، عده زیادی از شیعیان برای دیدار آن بزرگوار آمده بودند، در این بین عموی حضرت، عبدالله بن موسی که پیرمردی با محاسن سفید بود و لباس خشن به تن داشت و اثر سجده بر پیشانی اش نقش بسته بود وارد مجلس شد و در گوشه ای نشست. ناگاه درب حجره باز شد امام (علیه السلام) در حالیکه لباس و زین بر تن و عبایی زیبا بر دوش و کفشی سفید و نو بر پا داشت قدم بر محفل گذاشت. عبدالله از جا برخاست از امام (علیه السلام) استقبال کرد و بین دو دیده اش را بوسه زد و همه حاضرین به احترام آن حضرت ایستادند. امام بر کرسی نشست، مردم به هم نگاه می کردند و از کمی سن آن شریف در شگفت بودند.
یکی از افراد مجلس روی به عموی حضرت کرد و گفت: خداوند ترا اصلاح کند نظرت درباره کسی که با چهارپایی آمیزش کرده است چه می باشد؟
او پاسخ داد دست راستش را قطع کنند و حد زنا را که چند ضربه شلاق است به او بزنند!!
امام جواد (علیه السلام) در حالی که خشمناک شده و نگاهی به عمو کرد و فرمود: ای عمو از خدا بترس از خدا بترس این خیلی سخت و مشکل است که فردای قیامت در محضر پروردگار حاضر شوی و از تو بپرسند چرا چیزی را که درباره اش علم نداشتی درباره اش فتوی دادی !
عموی حضرت عرض کرد آقای من مگر پدرت صلوات الله علیه اینگونه حکم نکرده بود؟
امام (علیه السلام) فرمود: مردی از پدرم سؤال کرد که شخصی قبری را شکافته و زنی را از آن خارج کرده و با آن آمیزش نموده است. پدرم فرمود: به خاطر نبش قبر دستش را قطع کنند و به خاطر آمیزش حد زنا را بر او بزنند زیرا که حرمت آمیزش با مرده همانند حرمت آمیزش با زنده است.
در اینجا عموی حضرت عبدالله بن موسی گفت: درست فرمودی ای آقای من و من استغفار می کنم.
جمعی که در آن مجلس بودند همگی شگفت زده شدند و پی در پی از امام (علیه السلام) سؤال کردند و جواب گرفتند.[4]
5_ عظمت و هیبت در مقابل مامون عباسی
- یک بار مأمون عازم شکار شد در بین راه به عده ای نوجوان برخورد کرد که تا چشمشان به مأمون و کاروانش افتاد همگی فرار کردند ولی حضرت جواد (علیه السلام) که سنش در حدود پانزده سال بود از جا حرکت نکرد و به جای خود ایستاد.
وقتی مأمون دید همه بچه ها از ترس او پراکنده شده اند ولی یک نوجوان سر جای خود ایستاده با تعجب گفت: ای جوان چرا تو هم مثل همه بچه ها فرار نکردی؟
امام (علیه السلام) فوراً جواب داد برای چه بروم، راه را که تنگ نکردم که کنار بروم تا برای تو باز شود، جرمی هم مرتکب نشدم که وحشت داشته باشم. و این گمان را هم دارم که تو کسی را که گناهی نداشته باشد آسیبی نمی رسانی.
کلمات امام و چهره جذابش مأمون را حیرت زده کرده و پرسید: اسم تو چیست؟ فرمود: محمد. گفت: پسر چه کسی هستی؟ فرمود: فرزند علی بن موسی الرضا (علیه السلام) هستم. گفت: واقعاً تو باید فرزند آن حضرت باشی.[5]
منابع داستان های پند آموز فوق :
[1] . کلمه طیبه، ص264.
[2] . بحار، ج50، ص47.
[3] . منتهی الآمال، ج2، ص373.
[4] . اختصاص، ص102.
[5] . بحار، ج50، ص91 و 108.
طبقه بندی: امام جواد(ع)